تبلیغات
دست نوشته های یک بدچه! - ترس و ترس و ترس ...
 
Life is ours, we live it our way

ترس و ترس و ترس ...

نوشته شده توسط :سپهر
چهارشنبه 7 مهر 1389-09:36 ب.ظ

باید مدیر بود.
 یعنی کنار گود ایستاد و به این صف بندی هر روزه و هر ماهه معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقه ی دیپلم یا لیسانس یعنی چه!
 یعنی تصدیق اینکه صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سال تمام و سالی چهار بار یا دهبار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرکش ترس است و ترس است و ترس!

مدیر مدرسه
جلال آل احمد




نظرات() 


stds testing
شنبه 13 آبان 1396 09:04 ب.ظ
I think everything typed was very reasonable. However, what about this?
suppose you composed a catchier title? I ain't suggesting your
information isn't solid., however suppose you added something that makes people want more?
I mean دست نوشته های یک بدچه! - ترس و ترس و ترس ...

is a little plain. You should glance at Yahoo's home
page and see how they create news headlines to grab people to
open the links. You might add a related video or a pic or two to
get people interested about what you've got to say.
In my opinion, it might bring your posts a little bit more interesting.
How do you get Achilles tendonitis?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:23 ب.ظ
I was wondering if you ever considered changing the page layout of your site?
Its very well written; I love what youve got to say.
But maybe you could a little more in the way of content so people could connect with it better.
Youve got an awful lot of text for only having one or two pictures.

Maybe you could space it out better?
http://micamccollom.hatenablog.com/archive/2017/06/06
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:10 ب.ظ
It's a pity you don't have a donate button! I'd certainly donate to this outstanding blog!

I suppose for now i'll settle for book-marking and adding your RSS feed to my Google account.
I look forward to fresh updates and will share this website with my Facebook group.
Chat soon!
Foot Issues
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:13 ب.ظ
Hi there just wanted to give you a quick heads up.
The words in your content seem to be running off the screen in Safari.

I'm not sure if this is a formatting issue or something to
do with internet browser compatibility but I thought
I'd post to let you know. The design look great though!
Hope you get the issue resolved soon. Thanks
Jett
سه شنبه 10 مرداد 1396 09:33 ب.ظ
Great article! We will be linking to this great post on our website.
Keep up the great writing.
Foot Issues
شنبه 7 مرداد 1396 11:29 ب.ظ
Incredible! This blog looks exactly like my old one!
It's on a completely different topic but it has pretty much
the same page layout and design. Great choice of colors!
Felicia
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 10:15 ق.ظ
Hey there! I know this is kinda off topic but I was wondering which blog platform are
you using for this site? I'm getting sick and tired of Wordpress because
I've had issues with hackers and I'm looking at options for
another platform. I would be awesome if you could point me in the direction of a good platform.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:25 ق.ظ
Everything is very open with a precise clarification of the
challenges. It was really informative. Your website
is useful. Thanks for sharing!
paria
جمعه 6 خرداد 1390 03:42 ق.ظ
adama faghat bekhatere tars zendegi mikonan choon mitarsan age zendegi nekonan ye etefaghe badtarazin biofte,shayadam bekhatere shojaat,baraye inke bebinan akharesh chi mishe
Vida
چهارشنبه 28 مهر 1389 06:29 ب.ظ
چن تا جمله ی قشنگ دیدم، گفتم برات بذارم شاید یادت بیاد چن روزه چیزی ننوشتی.

* وقتی به آفتاب پشت می کنی، چیزی جز سایه خودت نمی بینی .

* کسی که برای بودنت خدا را شکر نمی کند، برای برگشتنت نیز دعا نخواهد کرد . . .

* اگر خواهان تماشای ستاره‌ها هستی، تاریکی شرط ضروری دیدن آن‌هاست .

* این که چقدر زمان داری مهم نیست چگونه می گذرانی مهم است . . . (لینکلن)



میفا
دوشنبه 12 مهر 1389 01:56 ق.ظ
یعنی به مواد اولیه ربطی نداره؟ فقط به قدرت پروژه بستگی داره؟ یا شاید هم هرکسی به یه فشاری احتیاج داره، بالاخره بیسکوییت مرغوبی می شه...
دردش زیاده... هر چه قدر بیشتر فکر می کنم بیشتر حس می کنم دردش چه قدر زیاده...
سپهر
دوشنبه 12 مهر 1389 01:49 ق.ظ
خب راستش هدف اون پروژه بی هویت کردن آدماست. و خب بسته به موفقیتش داره! اگه بتونه خوب اینکارو انجام بده فرد کاملا یک بیسکوییت می شه و از زندگیش راضی چون چیزی نمی فهمه اما هرجقدر ناقص تر عمل بشه فرد بیشتر مخالفت می کنه و این جاست که زور و فشار فیزیکی لازم می شه.
میفا
دوشنبه 12 مهر 1389 01:46 ق.ظ
واو! پس باید برم مدیر مدرسه رو بخونم! کلا اشتباه فکر می کردم! ;)
بعد خب این نوع ترس تو هیچ کدوم از اون دوتا نمی گنجه، می گنجه؟ به نظرم باید یه اسم براش انتخاب کنیم.
کاملا قبول دارم که نمره، رتبه، مدرک و... از بزرگ ترین و به نظر من رنج آورترین محدودیت هان.
فقط یه سوال تو اون پروژه ی بیسکوییتی آدمه بی هویت می شد تهش؟
(آخه من فکر می کردم بی هویت نمی شه... یعنی می فهمه و زجر می کشه ولی اینی که الان گفتی فکر نکنم بفهمه...)
سپهر
دوشنبه 12 مهر 1389 01:39 ق.ظ
ترس مدیر مدرسه نه! اتفاقا داره بازم از پروژه ی بیسکوییت سازی من دفاع می کنه! داره می گه این آدم دیگه نه به خاطر آینده یا ارزش درس هست که درس می خونه بلکه از ترس چوب تر معلمه! یعنی باز یه آدم بی هویت دیگه که فراموش کرده چی می خواد بلکه می دونه که ترکه نمی خواد و از ترس اون حاضر هر کاری انجام بده.
میفا
دوشنبه 12 مهر 1389 01:36 ق.ظ
آهان! فهمیدم چی می گی! قبول دارم. اما خب فکر کنم این ترسی که محرکه و مدیر مدرسه گفته و این ترسی که آقای محمد می گن یا همونی که من می گم تو دل اون انگیزه هست از نوع اوله، نه؟

ولی اون ترس نوع دوم چیزیه که اون اول آرزو کردم کاش این جوری نبود...
سپهر
دوشنبه 12 مهر 1389 01:32 ق.ظ
ببین یه ترسی هست که از رو آینده نگریه. تو می ترسی از اینکه تو آینده شکست بخوری پس میری جلو. اما یه ترس داریم که واهی تره. تو نمی دونی از چی می ترسی. حتی از فکر کردن در مورد موضوع هم طفره می ری. به نظر من این ترس ناشی از نداشتن قدرت برخورد با واقعیته. یعنی تو می ترسی اون چیزی که تو ذهنت هست واقعی نباشه مثلا. خب این ترس بازدارندست کاملا. تو فقط داری لحظه واقعی شدنو عقب می ندازی با این ترست اما خب نمی ذاره تو خیلی کارا بکنی!
میفا
یکشنبه 11 مهر 1389 08:44 ب.ظ
کدوم ترس با کدوم ترس فرق داره؟ کلا ترس ها با هم فرق دارن به نظرم! ;)
یه کم بیشتر می گی چی می خوای بگی؟
سپهر
یکشنبه 11 مهر 1389 05:36 ب.ظ
آقا من اعتراض دارم! اون ترس کلا با این ترس فرق می کنه! اینا اصلا دو مقوله جدان!
جیران
یکشنبه 11 مهر 1389 10:26 ق.ظ
:)
عجب حرف راستی :)
محمد.ا
شنبه 10 مهر 1389 11:56 ب.ظ
خیلی اوقات این طوره، شاید خیلی از ما دنبال یه موفقیت می ریم به خاطر اینکه از شکست های آینده می ترسیم، در واقع یکی از انگیزه های آدمی برای جست و جوی موفقیت همین ترس از مبهم بودن آینده است، شاید ...:-؟
میفا
شنبه 10 مهر 1389 11:31 ب.ظ
به آقای محمد.ا:
انگیزه؟ آره! اما گاهی فکر می کنم تو دل این انگیزه یه ترسی هم نهفته است، این طوری نیست؟
محمد.ا
شنبه 10 مهر 1389 11:12 ب.ظ
شاید ترس، شاید هم انگیزه
سپهر
جمعه 9 مهر 1389 07:26 ب.ظ
به میفا:
آره اینم حرفیه. برای منم به نظر ترس بازدارنده تره تا محرک باشه
میفا
چهارشنبه 7 مهر 1389 11:48 ب.ظ
قدرت محرک... ترس... آره... ولی کاش همه ی ترسا محرک بودند...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox