تبلیغات
دست نوشته های یک بدچه! - منطقه ۱۷ یا دیداری واقعی با بدچه های واقعی!
 
Life is ours, we live it our way

منطقه ۱۷ یا دیداری واقعی با بدچه های واقعی!

نوشته شده توسط :سپهر
پنجشنبه 27 خرداد 1389-03:53 ب.ظ

اول بگم که این پستم برخلاف قبلیا یکم طولانیه. واسه من نوشتن و آماده کردنش حدود دو ساعت وقت گرفت واسه همین فکر کنم بتونبن حداکثر ۱۰ دقیقه وقت بزارین براش.

داشتم پست های قبلیمو نگاه می کردم! همه بی روح همه جفنگ! که فلانی شعری گفت و فلانی این حرف رو زد! می تونستم لینک اون حرفارو بزارم و شما و خودمو راحت کنم! با خودم فکر می کردم چرا اینقدر بی روحی سپهر؟ چرا اینقدر جفنگ نوشتی؟ و جوابم این بود: چون لیاقت آدما بیش از این نیست! لیاقت این بشر خودخواه این نیست که روحتو باهاش شریک کنی! لیاقت آدمیزادگان کمتر از اینه که براشون دل بسوزونیو ناراحت بشی! همین نقاب مبتذل کافیه! امیدی به انسانها نیست!
مدت ها با خودم کلنجار می رفتم که نه سپهر این درست نیست! آدمها هنوزم دوست داشتنید! خیانت جنایت خودخواهی و همه ی اینا اصل انسان ها نیست! انسان ها پاکند! اما وقتی دور و برم رو نگاه می کنم حتی یک استثنا نمی بینم! به هر کس که امید می بندی مثله یک شهاب می سوزه و از جلوی چشمات می ره یا بدتر به زمین می خوره و می بینی یک تخت سنگ زشت بیشتر نبوده! به کتابام پناه می برم ! می بینم حداقل تاریخ از بچه هایی مثله اوبرتو یا ژورف بارا از دانشجویای مثله موزه از خواننده های مثل ویکتور خارا از رهبرانی چون گاندی و از فرقه هایی چون درویدیسم صحبت می کنه! خوشحال می شم! یه زمانی آدم رو زمین بوده! این خودش باعث دلگرمیه! اما بعد ... بعد که نگاه می کنم دانشجویایی مثله خودمو می بینم خواننده هایی مثله ساسی مانکن! و اون وقته که می فهمی آدما هم به تاریخ پیوستند مثل دایناسورها! یا هیچ وقت توهمی بیش نبودند! مثله پری دریایی ها! امیدی به انسان ها نیست! شاید یک زمانی بوده اما الان دیگه هیچ امیدی وجود نداره! حداقل تو وجود من به جز تنفر از انسان ها از همنوع هام هیچی حس دیگه ای نسبت بهشون نمونده! زمینی که یک روز دروید ها تقدیسش می کردند الان با بمب و مسلسل و بلدزور و کوفت و زهر مار به تاراج رفته! و سیاستی که گاندی و ماندلا در دامانش داشت به شطرنج بازی احمق ها تبدیل شده! چطور می شه در جامعه ای زندگی کرد که سیاستش رو الفنون ها تشکیل می دن و بزرگترین مخالف هاش به چیز چیز کردن بسنده می کنن و تازه به آدمها امید داشت! نه امیدی به انسانیت نیست! پایان کار ما آدمهاست!
متن بالا مقدمه ای بود بر یک مشاهده که الان خدمتتون می گم! شایدم فوران آتشی بود که در پرتو آن چشم منو به دنیای اطرافم باز کرد! به هرحال حرفامو اول زدم تا این مشاهده رو بدون تحریف بیان کنم!
دیروز همراه جمشید به منطقه ۱۷ تهران رفتم! برای اونایی که نمی دونن بگم اونجا که با اسم پاسگاهم می شناسنش یکی از فقیر ترین محلات جنوب شهر تهران و به روایتی صفر کلوین فقر! اون جا یک ساختمون بود با در قرمز و اون تو...
اون تو من یه دنیای جدید دیدم! از در که رفتیم تو یک دو جین بچه ی قد و نیم قد ریختن سرمون! یکی لباسمو می کشید یکی دستمو می پیچوند یکی می گفت بیا اینو ببین و ... من واسه اونا غریبه بودم و تازه این جوری ازم پذیرایی شد. فکرشو بکن با آشناهایی مثله عمو جمشیدشون چکار می کردن دیگه. یه ساختمون درب و داغون هوای گرم و حدود سی چهل تا بچه! بچه هایی که زنده بودن! بچه همیشه بچه ست. چه تخص و شر باشه چه ساکت و آروم و همیشه دوست داشتنیه! اما این بچه ها چیزی فراتر بودن!
 یادمه چند سال پیش بطور اتفاقی یک فرصتی برام پیش اومد که توی یک موسسه به بچه های یک عده ازخر پولهای احمق زبان درس بدم. بچه هایی که بی نهایت با ادب و یخ بودند! بی نهایت تصنعی بودند! من همیشه بچه هارو دوست داشتم. اونارم همین طور اما دلم براشون بی نهایت می سوخت. اونایی که خارج دید پدر و مادر های احمقشون با هزار ترس و تردید نهایت شیطنتی که می کردن این بود که سر کلاس در گوشی صحبت کنن و تا مچشونو می گرفتم می زدن زیر گریه! و چقد طول کشید تا بهشون یاد دادم که بچه باشن! و باز وقتی مادرای مزخرفشون میامدون دنبالشون بچه هام این طوری با من خداحافظی می کردن:"سپاس گزاریم آقای سپهر به امید دیدار". بگذریم!
اما بچه هایی که دیروز دیدم به معنای واقعی بچه بودن! شر! تخص! بی ادب! پررو! مهربون! قوی ! بزرگ! و دوست داشتنی! به اتاق بهداشتشون رفتم! یه اتاق فسقلی با یه دیوار کمد و یه دیوار که پر از نامه های بچه ها به خاله بهداشت بود! بچه ها می اومدن و از سر و کول آدم بالا می رفتن که به ما خمیر دندون یا مسواک بده! و یاد خودم می افتادم که مامانم مجبور بود به زور دسته جارو بفرستدم واسه مسواک زدن. تو اتاق بهداشت یه دختر بچه ی افغانی رو دیدم. شاید حداکثر ۱۲ سالش بود. داشت برام تعریف می کرد که سرم درد می کنه پام درد می کنه شکمم درد می کنه اصلا همه ی بدنم درد می کنه. اون وقت من احمق بهش می گم منم وقتی می خوام تنبلی کنم ازین بهونه ها می یارم! و بعد برام تعریف کرد که تو جنگ یه موشک افتاده رو خونشون! وقتی نیم وجب بچه بیشتر نبوده! ترکش های موشک تو پا و شکمش رفتن و ازون موقع به این مشکل افتاده. ترکشایی که بقیه خانوادشو ازش گرفته! و به ایران پناه آورده. شاید به همراه باقیمانده خانوادش. و اینجا از کمترین حقوق شهروندی هم محرومه. فقط به این خاطر که یک برگه ی کوفتی همراش نداره! و همه ی اینارو داشت با لبخند برام تعریف می کرد. اومدم بیرون داشتم به این فکر می کردم که ما ایرانیای احمق به این افتخار می کنیم که سر در سازمان ملل به شعر سعدی مزین شده و اون وقت تو زندگیمون بنی آدم به هیچ جامون نیستش!
رفتم واحد کتابخونه. واسه من کتابخونه همیشه بهترین مکان بوده. همیشه به همون جا کشیده می شدم! یه دنیا کتاب بدون هیچ ترتیبی توی قفسه ها ریخته شده! بچه ها هرکدوم یه کارت دارن مثله کارت کتابخونه که میان ازونجا کتاب قرض می کنن. و جالب بود برام که چطوریه که بچه هایی با این روحیه به کتاب هنوزم علاقه مندن. کتابخونش اتاق بازیم بود.
اونجا بود که مصطفی رو دیدم. ۱۰ سالش بود و اولین کاری که کرد این بود که شروع کرد به مشت زدن بهم که از جای من پاشو. بهش گفتم اگه عرضه داری خودت بیاو بگیرش و اون وقت بود که دوستمون شروع کرد به هرجای من که می رسید لگد بزنه. یه لحظه که وایساد بهش گفتم حالا اگه می خوای می تونی کنار من بشینی. خیلی جالب بود یهو آروم شد و نشست و شروع کرد برام صحبت کردن. بعدشم دست منو گرفت برد که ببره تا هواپیماشو درست کنم. ازون پازلایی که همه جا هست و تازه دست این بچه ها می فهمی چقدر زیبان. هیچی دیگه با کمک هم اونو درست کردیم و تمام مدت می گفت بزار من درست کنم! آخرشم وقتی کامل شد شکستش و از اول شروع کرد این بار تنها تا تهش بهم بگه هیچی ازت کم ندارم! بدون کمک تو هم می تونم! و این جا بود که فهمیدم این بچه ها بیش از هرچیز نیاز به توجه دارند. بچه های تخصی که فکر می کنی منتظر یک فرصتند که سرتو ببرند با کمترین محبتی بهترین دوستات می شن.
تو کتابخونه عاطفه رو دیدیم. داشت با مسوول کتابخونه در مورد یک کتاب حرف می زد. عمو بهم می گفت که این دختر کتابخون دختر اینجاست و اگه قراره اینجا باشی هوای اینو داشته باش. من همش احساس بیکاری می کردم. احساس عذاب وجدان بعد سالها دوباره تو وجودم بود. دیدم فعلا تنها کاری که ازم بر میاد اینه که کتاب خونرو مرتب کنم.داشتم قفسه هارو مرتب می کردم و چون کتابارو نمی شناختم از عاطفه کمک می گرفتم. واقعا تمام کتابهای اونجارو خونده بود! با اونا زندگی کرده بود و تازه جالب بود می گفت موضوع کتاب اونقدر برام مهم نیست. مهم فقط اینه که یه کتابی داشته باشم که بخونم. و حداقل من می دونم آدمی که از همه می بره و خودشو تو کتاباش غرق می کنه چه بی رحمی از دنیای اطرافش دیده.
تو کتابخونه یه پسره ای بود که داشت کتابارو بهم می ریخت. بهش گفتم دوست داری کتاب بخونی. گفت نه اصلا. گقتم پس داری چه کار می کنی؟ گفت حوصلم سر رفته.همین. بش گفتم خب دوست داری چه کار کنی؟ گفت هیچی. هیچیو دوست ندارم! هیچیو دوست نداره! می فهمی یعنی چی؟ بچه ای که تو سن ۹ سالگی بگه که هیچیو دوست نداره!
اومدم بیرون. جمشید می گفت اکثر اینا کار میکنن. تو کارگاهی چیزی یا شایدم کنار خیابون. و هیچ کدوم مدرسه نمی رن. مدرسه های دولتی مجانین! واسه ثبت نام فقط ۷۰ هزار تومن پول می خوان! تا دیروز این پول برام هیچی بود! دیروز دیدم بچه هاییو که این پول از حقوق خانوادشون بیشتر بود! و واسه همین مدرسه نمی رفتن. عمو ها و خاله های اونجا براشون کلاس درس گذاشته بودن. شاید می شد براشون اینجوری کاری کرد. از جمشید آدرس برگشتو گرفتم و برگشتم. حالم بد بود. بهم ریخته بودم. انقدر حالم بد بود که حتی یادم رفت با بقیه خداحافظی کنم! زشت بود کارم اما فکر کنم بشه بعدا از دلشون در آورد. و رفتم.
جمشید بهم گفته بود برو کنار فلان اتوبان و تاکسی سوار شو و برو آزادی. رفتم کنار اتوبان اما شروع کردم به راه رفتن. زیر آفتاب. خیس عرق! و اونجا بود که فکر کردم شاید هنوزم امیدی باشه!

پ.ن۱ :دوستان واقعا خسته نباشید که خوندین. و مرسی.
پ.ن۲: تمام کامنت هایی که دوست شخیصمون Gharibe بزارن و همچنین تمام نظراتی که در پاسخ به ایشون باشه در اسرع وقت پاک می شه. نگین نگفتی.
پ.ن۳:جایی قصد بی احترامی نداشتم در ضمن. موفق و سربلند باشین.




نظرات() 


What is distraction osteogenesis?
دوشنبه 27 شهریور 1396 01:36 ق.ظ
Hi, Neat post. There is an issue together with your web site in internet explorer,
would test this? IE still is the marketplace leader
and a good element of other folks will leave out your wonderful
writing because of this problem.
Foot Issues
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:26 ب.ظ
I simply could not go away your website prior to suggesting
that I actually enjoyed the usual info an individual supply
in your guests? Is gonna be again incessantly in order to investigate cross-check new posts
What is leg length discrepancy?
جمعه 13 مرداد 1396 02:20 ب.ظ
Have you ever considered writing an e-book or guest authoring on other websites?

I have a blog centered on the same subjects you discuss and would
really like to have you share some stories/information. I know my subscribers would enjoy your work.
If you are even remotely interested, feel free to shoot
me an e mail.
tallradius9554.exteen.com
جمعه 13 مرداد 1396 12:36 ب.ظ
If you wish for to grow your knowledge just keep visiting this site and be updated with the newest news posted here.
Foot Issues
یکشنبه 8 مرداد 1396 02:47 ق.ظ
Magnificent web site. Lots of useful information here. I'm sending it to several friends ans also sharing in delicious.
And certainly, thanks in your sweat!
Foot Complaints
یکشنبه 8 مرداد 1396 02:06 ق.ظ
Hi! Do you know if they make any plugins to safeguard against hackers?

I'm kinda paranoid about losing everything
I've worked hard on. Any suggestions?
Foot Pain
یکشنبه 8 مرداد 1396 02:06 ق.ظ
great issues altogether, you just gained a
logo new reader. What would you suggest about your publish
that you just made a few days in the past? Any sure?
Foot Problems
یکشنبه 8 مرداد 1396 01:44 ق.ظ
Incredible! This blog looks just like my old one! It's on a entirely different
subject but it has pretty much the same page layout and design. Superb choice of colors!
Foot Problems
یکشنبه 8 مرداد 1396 01:13 ق.ظ
Greetings! Very useful advice within this post!
It is the little changes that will make the greatest changes.
Thanks for sharing!
Foot Pain
یکشنبه 8 مرداد 1396 12:11 ق.ظ
These are really great ideas in about blogging. You have touched some
nice factors here. Any way keep up wrinting.
Foot Complaints
شنبه 7 مرداد 1396 03:15 ب.ظ
I'm really loving the theme/design of your website.
Do you ever run into any browser compatibility issues?
A number of my blog visitors have complained about my site
not operating correctly in Explorer but looks great in Opera.
Do you have any recommendations to help fix this issue?
Foot Pain
شنبه 7 مرداد 1396 12:57 ب.ظ
It's a shame you don't have a donate button! I'd without a doubt donate to this excellent blog!
I guess for now i'll settle for book-marking and adding your RSS feed to
my Google account. I look forward to brand new updates and
will share this website with my Facebook group. Talk soon!
Foot Problems
شنبه 7 مرداد 1396 10:52 ق.ظ
Howdy! This is kind of off topic but I need some help
from an established blog. Is it tough to set up your own blog?
I'm not very techincal but I can figure things out
pretty fast. I'm thinking about setting up my own but
I'm not sure where to begin. Do you have any ideas or
suggestions? Thank you
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 11:59 ق.ظ
Your style is really unique in comparison to other folks I have read
stuff from. Thanks for posting when you've got the opportunity, Guess
I will just bookmark this site.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:26 ق.ظ
Hi, i think that i saw you visited my site so i came to “return the favor”.I'm trying to
find things to improve my site!I suppose its ok to use a few of your ideas!!
ye ashna
شنبه 24 مهر 1389 02:19 ب.ظ
neveshtehat neshoon dahandeye ye roohe pake..omidvaram hamishe hamintor bemoooone o aloode nashe
شنبه 24 مهر 1389 02:18 ب.ظ
neveshtehat neshoon dahandeye ye roohe pake..omidvaram hamishe hamintor bemoooone o aloode nashe
سپهر
جمعه 23 مهر 1389 09:00 ب.ظ
به فاطیما:
درک می کنم. به نظرم کاملا درسته حرفت.
nemigam!
پنجشنبه 22 مهر 1389 11:36 ب.ظ
nazaramo daryab!

فاطیما
پنجشنبه 22 مهر 1389 06:25 ب.ظ
من کودکی فقیری داشتم ، اما شاد بودم چون نمی دانستم فقیرم ، بی شعور نبودم فقیر بودم اگر کسی را دیدید که چیزی را که همه دارند ،ندارد به او درباره اش چیزی نگویید تا شاد بماند مگر آنکه آن چیز شعور باشد
سپهر
چهارشنبه 21 مهر 1389 01:27 ق.ظ
به نمیگم:
حدسایی می شه زد;-) ولی کاش می گفتی. فکر نمی کردم اینجا...
به فائزه:
خواهش می کنم من کاری نکردم. امیدوارم فقط این تلنگره زود فراموش نشه و ...
فائزه
سه شنبه 20 مهر 1389 10:41 ب.ظ
واقعا نمیتونم حرفی بزنم.یه بغضی گلومو گرفته.ای کاش همه ی ما یه کم از این زندگیه تصنعی دور میشدیم تا میتونستیم یه ذره زندگیه واقعیو لمس کنیم .
مرسی سپهر جان از این تلنگرت،خیلی لازم بود
nemigam!
یکشنبه 18 مهر 1389 04:33 ب.ظ
khoshbehalet ke ghalbi dari ke mituni ba un zibayihaye 2nyao adamaro bebini...
mardom ziad shoar midan ke omid dashte bashin,zendegi zibast,ama faghat shoare!be chizi niaz dashtam ke mano vaghean be khodam biare,sadeghane begam,manam be omid niyaz dashtam,va ba khundane matne to vaghean omid va zibayiro lams kardam....!
AZAT MAMNUNAM!
fekonam beduni man kiyam.....!
جیران
چهارشنبه 20 مرداد 1389 01:05 ق.ظ
هی...
هربار که کسی میاد تازه اونجا برام جالبه بدونم چه حسی داره..
خوبه که نوشتی...
و کاش بتونی بیای تهران که بیشتر بیای..
اون خاله ی بهداشت هم که براش نامه دادن منم (مرسی فروتنی) می دونم می دونی گفتم شاید بقیه ندونن :)
تونستی جدی بیا سپهر.. از تابستون بیا که خلوت تره که با علم و اطلاعات بهتری تو سال درسی شروع کنی..
یه دانشجوی تیزهوش
دوشنبه 28 تیر 1389 11:51 ق.ظ
سلام!
آدرس من رفت رو وردپرس!
بهتره عوضش کنی!
مرسی
بانوی تنهایی
شنبه 12 تیر 1389 10:44 ب.ظ
هستم...شاید در آن دوردست...شاید هم...
شاید هم در آخرین فایم باشکم با کبوتران...گم شده ام...
اما هنوز نفس می کشم...هنوز
...
یه دانشجوی تیرهوش
شنبه 29 خرداد 1389 09:19 ب.ظ
من خوندم! این تاثیر ضمیر ناخودآگاه هستش. اصلا حواسم به مسیح نبود ولی خوب ... :-"
سپهر
جمعه 28 خرداد 1389 01:18 ب.ظ
به سعید:
منظور من ازین پست نشون دادن فقر نبود. فقر و این چیزها یک عامل طبیعی در زندگی بشر هستن. منظورم نشان دادن زندگی بود. اینکه جربان زندگی چجوری می گذره. راستش من تصمیم خاصی نگرفتم هنوز که بخوام توش موفق باشم.;-) در ضمن جمله آخرت تهه فان بود. دوباره بخون چی نوشتی;-)
به میفا:
مرسی که خوندی ;-)
میفا
پنجشنبه 27 خرداد 1389 10:26 ب.ظ
نمی تونم هیچ حرفی بزنم... هیچ حرفی...
فقط می خواستم بگم خوندم و ...
یه دانشجوی تیرهوش
پنجشنبه 27 خرداد 1389 09:20 ب.ظ
اولین نظر خودمم!
اول پستت که چرت و پرت های همیشگی ات بود (با حفظ احترام)
بقیه پستن هم حرفایی بود که شاید برای من چندان دور از ذهن نبود. حداقل من میدونی که استان چهارمجال و بختیاری از محروم ترین نقاط کشور هستش. و از این صحنه ها اونجا خیلی بیشتر دیده ام.
اما وضعیت توی تهران بدتره. اونجا حتی اگه هم وضعیت مالی خوبی ندارن چون در کنار اقوام هستند و سطح مالی مردم با هم احتلاف فاحشی نداره زیاد به چشم نمیاد
اما توی تهران ، از بالاش که شروع میکنی میای به پایین گویا داری تغییر دنیا میدی.
چند وقت پیش رفته بودم پارک لویزان. روی قله. پشت سرم شمال بود و جلوی چشمم جنوب تهران. از دور یکسان بود امااز نزدیک که میرفتی جز زشتی چیزی نمیدیدی. یکی اون پایین محتاج نون شبه. کارت شارژ رو 200 تومن بیشتر میفروشه تا نون شب بخره. یکی اون بالا هزینه ای که برای سگش مصرف میکنه از حقوق سالانه اون یکی بیشتره...
این همه زشتی هست. یادته اون باری که توی ونک داشتیم راه میرفتیم و اون خانم جوراب فروش اومد چی بهت گفتم؟ گتم 2 چیز توی این دنیا میتونه اشک من رو در بیاره. یکی دیدن فقر و دیگری دیدن اشک یه نفر دیگه..

زشتی و احتلاف طبقاتی حیلی زیاده اینجا. به جمشید و دوستاش باید حسته نباشید گفت. شاید کار بزرگی نتونند بکنند اما همون بچه ها که نیاز به محبت دارند این طوری میتونن که یه عمو یا حاله داشته باشن که باهاشون راحت باشندو این خودش قشنگه ...

به زودی من رو هم خواهی دید. البته من از طریق یه نفر دیگه خواهم آمد.. اما امیدوارم از تصمیمی گه گرفتی راضی باشی و توی کارت موفق.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox