تبلیغات
دست نوشته های یک بدچه!
 
Life is ours, we live it our way

خداحافظی یک جوجه تیغی

نوشته شده توسط :سپهر
دوشنبه 7 مرداد 1392-10:17 ب.ظ

سلام دوستان

بیشتر از یک سال هست که نه پستی در این بلاگ داشتم و نه سر زدم بهش. راستش الانم خیلی حس عجیبی داره بعد از این همه وقت نوشتن، و اون هم به این علت، به علت خداحافظی کردن...
به احتمال بسیار بالایی این آخرین پستی هست که من توی این وبلاگ دارم و می خوام به نوعی این پست شامل یک خداحافظی با این بلاگ و فضای دوست داشتنی هم باشه.

به عنوان مقدمه بگم که وقتی به گذشته ام نگاه می کنم اون رو مملو از رفتن های بی خداحافظی می بینم، رفتن هایی برای نبودن، رفتن هایی از ترس موندگار شدن... اما عوض شدم، درس گرفتم، سوختم و اشتباهم رو دیدم... نمی خوام دیگه بدون خداحافظی از جایی برم،‌ نمی خوام بروم که نباشم، نمی خوام که رفتنم رو بهانه ای برای نبودنم قرار بدم... می خوام برم اما باشم. و شاید این خداحافظی یکی از اولین قدم ها برای این باشه.
در حقیقت من خیلی وقت پیش از اینجا رفته ام، بی خداحافظی رفتم و فقط توی دلم خداحافظی کردم با این بلاگ. خداحافظی کردم با حال و هوای نوشتن، حال و هوای بحث کردن و نظر دادن، و شاید حتی حال و هوای حرفی برای گفتن داشتن... و حالا فکر می کنم این خداحافظی رو به شما دوستانی که یکی از بهترین دوران عمرم رو اینجا باهاتون گذروندم مدیونم. امیدوارم به زودی در جایی دیگر دوباره دور هم جمع شویم، و با حال و هوایی برای نوشتن و برای حرفی داشتن...

و خب بعد از این مقدمه، آخرین نوشته ی این بلاگ:

تقدیم به نوشین که در یک سال گذشته ۳۶۵ بار غر زد که چرا آپ نمی کنی
و تقدیم به تمامی دوستانم در هر کجای دنیا

من تو زندگیم تقریبا تمامی حیوون ها رو دوست داشتم، سگ، گربه، موش، گرگ، خرس،‌ پلنگ و غیره و غیره، اما خیلی وقته که حیوون مورد علاقم جوجه تیغی بوده. جوجه تیغی ها موجودات عجیبی هستند. وقتایی که کسی اونارو نمی بینه خیلی موجودات پر سر و صدا و شیطونی هستند، خیلی دوست دارند بازی کنن، اینور اونور برن، شیطونی کنند و و و ...
اما خب جوجه تیغی ها یک مشکل دارند، خیلی واضحه نه؟ اونا تیغ دارن! هرکی به اونا نزدیک بشه زحمی می شه! جوجه تیغی ها یک موقعی به اشتباه تصمیم گرفتند که تیغ داشته باشند تا در برابر دشمناشون از خودشون دفاع کنند و ازون موقع دارن چوب این کار رو می خورن. اونا خیلی دیر فهمیدند که بهایی برای اینکار پرداختند بیشتر از هر دشمنی هست... بهای هنگفتی که اونها پرداختند، تنهاییشون بود و زخمی که بر پیکر نزدیکانشون وارد می کردند...
جوجه تیغی ها سر بدترین دوراهی ممکن قرار دارند، یا باید درد تنهایی رو بچشن و یا باید خودشون ناخواسته عزیزانشون رو عذاب بدن... جوجه تیغی ها دوست دارن به آدما نزدیک بشن و ازون ور دیگه به چشم خودشون عذابی رو که برای اونا دارن می بینن... سعی می کنن مرهمی برای زخمای اونایی که بهشون نزدیکن پیدا کنن اما معمولا این مرهم پیدا نمی شه... خلاصه جوجه تیغی ها طفلکی ترین موجودات هستن...
مهمترین علتی که جوجه تیغی ها رو انقدر دوست دارم، اینه که اونارو درک می کنم، که اونا رو می فهمم و باهاشون احساس همدردی می کنم... که می دونم با تمام وجود از تنهایی متنفر بودن و از نزدیک شدن به آدما ترسیدن یعنی چی... اینکه یک دیواری از خار دور خود داشتن و حتی عزیزترین دوستانی رو که می خوان به قلب پشت اون دیوار دست پیدا کنن زخمی کردن چه عذابی داره... اینکه چقدر پشیمونی داره تیغ رو انتخاب کردن...

اگه جوجه تیغی بودم براتون، اگه دور خودم خار کشیدم، اگه نذاشتم یا نشد بهم نزدیک باشیم، اگه زخمیتون کردم، اگه ناراحتتون کردم، اگه تنهاتون گذاشتم، اگه هرچی بودم، دوستتون داشتم و دارم! همیشه دوستتون داشتم! همیشه قدر بودنتو دونستم! همیشه ممنوتون بودم!

خداحافظ تا روزی دیگر و جایی دیگر...
خداحافظ...


سپهر








نظرات() 

سقوط آلبر کامو

نوشته شده توسط :سپهر
شنبه 8 مرداد 1390-12:09 ق.ظ

راجع به انسان متجدد یک جمله کافیست : (( او زنا می کند و روزنامه می خواند .))

احساس حقانیت و شادی از حقانیت خویش و خوشحالی از احترام به خویشتن انگیزه های نیرومندی هستند برای استواری و سراپا نگاه داشتن ما. بر عکس اگر شما مردم را از آن محروم بدارید آنها را تبدیل به سگهای هار و وحشی می کنید.

می دانید چرا ما با مرده ها عادل تر و کریم تر هستیم؟ دلیلش ساده است! زیرا با آنها دیگر تعهدی نداریم.

اگر فاسدان و دزدان همیشه و در همه جا محکوم می شدند آن وقت افراد شریف و درستکار خود را برای ابد بی گناه می دانستند و به تصور من مخصوصا از همین جهت است که می بایست از آن اجتناب ورزید.

دوست عزیز شهدا باید بین فراموش شدن  یا مورد بهره وری و ریشخند واقع شدن یکی را برگزینند و هرگز در فکر اینکه مردم آنها را درک می کنند نباشند.

افراد برای آنکه خود مورد قضاوت و داوری قرار نگیرند در محاکمه کردن شتاب می کنند.

من آن دوستی که به فکرش رسیده بود دیگر سیگار نکشد و آنرا ترک کند و به نیروی اراده نیز پیروز شده بود بهتر درک می کنم. او یک روز صبح روزنامه را گشود و خواند و اطلاع یافت که اولین بمب هیدروژنی منفجر شده است و همین که از آثار شگفت انگیز آن مطلع شد بی تردید وارد یک فروشگاه سیگار فروشی شد.

آیا خطای کسی که این طرف جایگاه برروی نیمکتی که من نشسته ام هرگز نه عمل نیکی را انجام داده و نه رنج فریب خوردن را چشیده ام بیشتر نیست؟

سانسور همان چیزی را که نهی می کند به فریاد بلند اعلام می دارد.

هرچه بیشتر خودم را متهم می کنم بیشتر حق آنرا خواهم داشت که درباره شما قضاوت و داوری کنم. و ازین مهمتر: شمارا بیشتر تحریک می کنم تا در مورد خود داوری کنید واین کار نیز همانقدر مرا تسکین می دهد.

خوشبختانه همیشه خیلی دیر است ...

سقوط - آلبر کامو






نظرات() 

میمون!!

نوشته شده توسط :سپهر
یکشنبه 19 تیر 1390-01:37 ق.ظ

من یهو هرم گرفته که یه چیزی بنویسم ;-) بعد ازونجا که حرف خاصی برای زدن ندارم می خوام داستان تعریف کنم ... یه داستان قدیمی با یه داستان جدیدی ....
داستان قدیمی:
یک زن که دلش اولاد می خواست اما اولادش نمی آمده است رفت سر کوه پیش یک درویش. . درویش گفت باید چهل روز روزه بگیری و سر چهل روز بروی سر کوه و در آبشار تن و بدنت را بشوری. به همین سادگی . اما! فراموش نکن که به هیچ وجه نباید در زیر آبشار به میمون فکر کنی.
زن قصه ما پنج بار و هربار بعد از چهل روز ریاضت و روزه داری خودش را به سر کوه رساند و زیر آبشار ایستاد اما از چشم بد روزگار هر پنج بار نتواست خودش را از فکر میمون منفک کند. تنها چیزی که به ذهنش می آمد یک میمون بد زشت پشمالو بود. عاقبت به سراغ درویش رفت و گفت نسخه ات افاقه نکرد. ای مرد مومن اگر تو حرف میمون را پیش نکشیده بودی کدام صد سال سیاه من به میمون فکر می کردم ؟؟ اما حالا ...
پایان
داستان جدیدی:
اینور اونور می خونی که عینک آفتابی روی موی سر یک دختر تحریک کننده است. لاک ناخن یک دختر تحریک کننده است. شال و روسری یک دختر تحریک کننده است. شال و مانتو یک دختر تحریک کننده است. خلاصه سرتون رو درد نیاورم. کلا یک فروند دختر متحرک یا ثابت را اگر نشود با یک تل پارچه سیاه اشتباه گرفت تحریک کننده است. در مورد دوم هم کمی شک وجود دارد که شاید حتی در آن صورت هم تحریک کننده باشد. و در کل یک دختر تهدیدی برای همه ی پسرها به شمار می رود. و این تحریک کنندگی تا جایی پیش می ره که یک سری پسر گل بیانه می دن که آقایان این دخترها دارن مارو تهدید می کنن لطفا اونارو از ما جدا کنین. یا بعضا دیده می شه که همین تحریک کنندگی قد یک تیم فوتبال متجاوز رو روی سر یک دختر خراب می کنه. و در بدترین حالت پدر و برادر و شوهر و دسته خری همواره حضور داره که موقع خروج یک مادر و دختر از خونه راه رو به اون می بنده و مهربانانه توضیح می ده که عزیز دلم اینجوری نرو بیرون آخه جامعه که امن نیست. پسرهای گل مردم با دیدن شما تحریک می کشن . و تحریک و تحریک ...
پایان
۱. به نظر شما اگه اون زن هیچوقت حرفی از میمون نمی شنید با خودش فکر می کرد که زیر آبشار به میمون فکر کنه؟؟ به نظر من که این فکرو نمی کرد.
۲. به نظر شما اگه اون پسر گل اینور اونور نمی خوند که دخترا تحریکش می کنن با خودش فکر می کرد که تو خیابون زارت و زارت تحریک بشه ؟؟ به نظر من که این فکرو نمی کرد.

یک توصیه به درویش ها :
به زن هایی که پیش شما می آیند اجازه ندهید فکر کنند که حق دارند میمون ها را تصور کنند.
توصیه دیگری به هیچ کسی ندارم

پایان
سپهر




نظرات() 

یه لیست کتاب

نوشته شده توسط :سپهر
سه شنبه 17 اسفند 1389-09:34 ب.ظ

این لیستو امروز درست کردم. اون اوایلش بیشتر به ترتیب علاقه مرتب شده اما این آخریا دیگه نه اونقدر;-)
هدف خاصیم نداشتم از لیست کردن اینا اما یه جوری حس خوبی بهم دادش. بعضی از این کتابا زندگی منو کامل ازین رو به اون رو کردن. بعضی ها هم نه;-)
اگه چیزی ازونا رو خوندین خوشحال می شم نظرتونو در موردشون بدونم.

  1. خرمگس : اتل لیلیان وینیچ. هیچی نمی تونم در موردش بگم. فقط اینکه شاهکاره ...
  2. دوستی گسیخته شده: اتل لیلیان وینیج. می شه گفت ادامه خرمگس به حساب می یاد تقریبا. حداقل اینکه باید بعد ازون خونده بشه.  - فکر کنم تا حالا به فارسی ترجمه نشده باشه. اینم کاملا شاهکاره ...
  3. زندگی جنگ و دیگر هیچ: اوریانا فالاچی. گزارش های روزانه از خاک ویتنام. تنها به هدف پیدا کردن دلیل واقعی زنده بودن.
  4. بیچاره اسفندیار: سعیدی سیرجانی...  - ممنوعه
  5. قلعه حیوانات: جورج اورول. داستان انقلاب ها.
  6. جزیره پنگوءن ها: آناتول فرانس. سیر تحول تاریخ انسانی. واقعا جالب! - چاپ جدید نداره تا جایی که می دونم.
  7. در جبهه غرب خبری نیست: اریش اریا رمارک. نگاه به جنگ از چشم یک سرباز. - چاپ جدیدش خیلی سانسور داره.
  8. مرگ کسب و کار من است: روبر مرل. زندگینامه رودلف فرانتس هوس برپا کننده بزرگترین اردوگاه مرگ آلمان نازی آشویتس. مقدمه احمد شاملو بر اون شاید از خود کتاب هم زیبا تر باشه.
  9. یک مرد: اوریانا فالاچی. زندگینامه الکساندر پاناگولیس انقلابی یونان سرهنگان. نثر خیلی خاصی داره و یک دنیا حرف. - چاپ قدیمیش واقعا بهتره.
  10. بیگانه : آلبرکامو. ۵۰ صفحه کتاب که اندازه ۱۰۰۰ صفحه حرف داره و همونقدرم خوندش طول می کشه!
  11. آخرین وسوسه ی مسیح: نیکوس کازانتاکیس. روایتی دیگر از زندگی مسیح به سبک انجیل - ممنوعه.
  12. سیمای دو زن: سعیدی سیرجانی. ... - ممنوع الچاپ
  13. لبه تیغ:  سامرست موام. جالب!
  14. نامه به کودکی که هرگز متولد نشد: اوریانا فالاچی. دغدغه های یک مادر. -
  15. نان و شراب: اینیاتسیو سیلونه. داستان روشنفکران انقلابی.
  16. ۱۹۸۴: جورج اورول. اختناق!
  17. چشم هایش: بزرگ علوی. در ادبیات فارسی معاصر کمی بیش از شاهکاره!
  18. گیله مرد: بزرگ علوی. فکر کنم خوندینش اکثرا!
  19. فراسوی نیک و بد: فردریش نیچه. رمان نیست به هر حال!
  20. حکمت شادان: فردریش نیچه. یک مجموعه یادداشت که بعضی هاش بی نهایت آموزندن.
  21. چنین گفت زرتشت: فردریش نیچه. بد نیست! یعنی اونقدر دیگه ازش یادم نیست. خیلی وقت پیش خوندم خوشم اومد.
  22. مصاحبه با تاریخ: اوریانا فالاچی. مصاحبه با افراد مختلف به صورت کاملا جذاب و دیدنی. به خصوص جلد اول.
  23. محاکمه: آرتور لندن. دیدی از حکومت های کمونیستی.
  24. ضحاک ماردوش: سعیدی سیرجانی ... - ممنوعه
  25. سیذارتا: هرمان هسه. داستان یک عارف.
  26. بخارای من ایل من: محمد بهمن بیگی. مجموعه چند شاهکار کوتاه!
  27. سرگذشت فلسفه: برایان مگی. به نظرم هر کسی باید اینارو بدونه.
  28. فونتامارا: اینیاتسیو سیلونه. داستان کافون ها ‌( طبقه دهقان ایتالیا )
  29. روزی که نیچه گریست: اروین یالوم. داستان جالبی داره.
  30. سرزمین گوجه های سبز: هرتا مولر. بد نبود... آخرین کتابی بود که خوندم واسه همین نوشتمش وگرنه همچین آش دهن سوزیم نیست.;-)






نظرات() 

دلتنگی های یک بدچه ...

نوشته شده توسط :سپهر
جمعه 24 دی 1389-12:18 ب.ظ


دلم برای دنیای پاک کودکی تنگ شده...
دنیایی که می تونستی از ته قلب بخندی و با صدای بلند گریه کنی
می تونستی بازی کنی و ببازی اما خودت رو برنده بدونی
می تونستی زمین بخوری و گریه کنی اما بعد با افتخار زخمت رو نشون همه بدی
می تونستی هر چقدر بخوای شکست بخوری بدون اینکه کسی بالا سرت بگه از این درس بگیر تا دیگه تکرار نشه
می تونستی هروقت بخوای گریه کنی بدون اینکه کسی سعی کنه ازت حرف بکشه
می تونستی خودت انتخاب کنی کی رو دوست داشته باشی
دنیایی که می تونستی توش هر چقدر بخوای اشتباه کنی
می تونستی پاک باشی و صداقت داشته باشی
می تونستی ارزوهای کوچیک بکنی اما برا خودت بزرگ باشه
می تونستی عقاید کوچک داشته باشی اما بهش پایبند باشی
می تونستی ایمان داشته باشی بدون اینکه به کسی بگی
و می تونستی از همه به خدا نزدیک تر باشی،بدون اینکه پیامبر باشی....
دلم برای دوران کودکی تنگ شده..
دورانی که روح پاکی بودیم با جسم،نه جسمی با روح کثیف....





نظرات() 

یه مطلب کامپیوتری;-)

نوشته شده توسط :سپهر
دوشنبه 3 آبان 1389-09:25 ب.ظ

گفتم یه پست مرتبط هم بگذارم ;-)
هر کی تونست خروجی این برنامرو برای من توجیه کنه قول می دم کم کم یه آب طالبی بهش بدم ;-)


int main(){
     int a = 1;
    cout << a++ << ' ' << a++ << ' ' << ++a << endl;
    return 0;
s}s
این s های ته الکین دیگه
پ.ن۱:اول هفته کامپایلر داشتیم بعد استاد داشت هی می کوبید cpp رو. یه جمله باحالم گفتند ایشون: " آدم می خواد application بنویسه می ره سراغ پاسکال دیگه حالا شایدم یه وقتی با جاوا!!!"
یعنی این یه وقتی با جاواش گرفت منو!;-)






نظرات() 

توصیف من من!

نوشته شده توسط :سپهر
چهارشنبه 21 مهر 1389-03:16 ق.ظ

"امروز عکس تابستان شمارو گرفتم! جالب بود. قیافه سالهای دور خودم. تلخ جدی سراپا انزجار با لبخند زورکی بر لب "

توصیفی بود از  آنسوی نقاب من. توصیفی از طرف اولین و احتمالا آخرین فردی که منٍ منو می شناسه.




نظرات() 

مادر

نوشته شده توسط :سپهر
شنبه 17 مهر 1389-08:49 ب.ظ

چند شب پیش داشتم با حسام جان;-) توی کتابای فریدون مشیری دنبال یه شعر می گشتم یهو اینو دیدم و یادم اومد می خواستم خیلی وقت پیش بفرستمش برای مامانم که یادم رفت. راستش الان مناسبتی هم نبود که اما یهویی خوشم آمد بذارمش اینجا. امیدوارم شما هم استفاده کنید.

تقدیم به مادر...


تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج بر سرداشتن :

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !
                                                                                   
                                                                                     فریدون مشیری.

کلا مادر خوبه دیگه! چرا بی خود اینجا هی جفنگ بنویسم که قدر مادراتونو بدونین و این حرفا! ولی حالا شما بدونین دیگه ;-) سر از محکمی نمی شکنه ;-)






نظرات() 

ترس و ترس و ترس ...

نوشته شده توسط :سپهر
چهارشنبه 7 مهر 1389-09:36 ب.ظ

باید مدیر بود.
 یعنی کنار گود ایستاد و به این صف بندی هر روزه و هر ماهه معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقه ی دیپلم یا لیسانس یعنی چه!
 یعنی تصدیق اینکه صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سال تمام و سالی چهار بار یا دهبار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرکش ترس است و ترس است و ترس!

مدیر مدرسه
جلال آل احمد




نظرات() 

بیسکوییت ماشینی

نوشته شده توسط :سپهر
چهارشنبه 31 شهریور 1389-08:09 ب.ظ

شناسنامه ام مرا محدود به یک اسم می کند
گذرنامه ام مرا محدود به یک کشور می کند
کارت ملی مرا محدود به یک شماره می کند
و ... و ... و ...
و در این حصارهاست که جان می پوسد.
می پوسد و فراموش می شود

و حال دیگر من یک انسان نیستم. یک بیسکوییتم!
بیسکوییت ماشینی,بیسکوییت صنعتی,بیسکوییتی همسان با دیگران
یک شکل,یک اندازه با طعمی یکسان و اسمی متفاوت

-خانم بفرمایید بیسکوییت. بفرمایید, تو رو خدا تعرف نکنید. نه؟ میل ندارید؟ صرف شده؟
-آقا شما بفرمایید. نوش جان! بیشتر بردارید. بخورید! بخورید و بیاشامید! این تن من است!





نظرات() 

نبودم ... هستم... می خواهم باشم

نوشته شده توسط :سپهر
یکشنبه 21 شهریور 1389-08:16 ب.ظ

امروز اومدم دانشگاه بعد یه عمر. اینترنت;-) دلم برای همه اینجا تنگ شده. امیدوارم بشه بزودی دوباره دور هم جمع بشیم.
   آمدن از روی حسابی نبود
   و رفتن
   از روی اختیاری...
               احمد شاملو.




نظرات() 

منطقه ۱۷ یا دیداری واقعی با بدچه های واقعی!

نوشته شده توسط :سپهر
پنجشنبه 27 خرداد 1389-04:53 ب.ظ

اول بگم که این پستم برخلاف قبلیا یکم طولانیه. واسه من نوشتن و آماده کردنش حدود دو ساعت وقت گرفت واسه همین فکر کنم بتونبن حداکثر ۱۰ دقیقه وقت بزارین براش.

داشتم پست های قبلیمو نگاه می کردم! همه بی روح همه جفنگ! که فلانی شعری گفت و فلانی این حرف رو زد! می تونستم لینک اون حرفارو بزارم و شما و خودمو راحت کنم! با خودم فکر می کردم چرا اینقدر بی روحی سپهر؟ چرا اینقدر جفنگ نوشتی؟ و جوابم این بود: چون لیاقت آدما بیش از این نیست! لیاقت این بشر خودخواه این نیست که روحتو باهاش شریک کنی! لیاقت آدمیزادگان کمتر از اینه که براشون دل بسوزونیو ناراحت بشی! همین نقاب مبتذل کافیه! امیدی به انسانها نیست!
مدت ها با خودم کلنجار می رفتم که نه سپهر این درست نیست! آدمها هنوزم دوست داشتنید! خیانت جنایت خودخواهی و همه ی اینا اصل انسان ها نیست! انسان ها پاکند! اما وقتی دور و برم رو نگاه می کنم حتی یک استثنا نمی بینم! به هر کس که امید می بندی مثله یک شهاب می سوزه و از جلوی چشمات می ره یا بدتر به زمین می خوره و می بینی یک تخت سنگ زشت بیشتر نبوده! به کتابام پناه می برم ! می بینم حداقل تاریخ از بچه هایی مثله اوبرتو یا ژورف بارا از دانشجویای مثله موزه از خواننده های مثل ویکتور خارا از رهبرانی چون گاندی و از فرقه هایی چون درویدیسم صحبت می کنه! خوشحال می شم! یه زمانی آدم رو زمین بوده! این خودش باعث دلگرمیه! اما بعد ... بعد که نگاه می کنم دانشجویایی مثله خودمو می بینم خواننده هایی مثله ساسی مانکن! و اون وقته که می فهمی آدما هم به تاریخ پیوستند مثل دایناسورها! یا هیچ وقت توهمی بیش نبودند! مثله پری دریایی ها! امیدی به انسان ها نیست! شاید یک زمانی بوده اما الان دیگه هیچ امیدی وجود نداره! حداقل تو وجود من به جز تنفر از انسان ها از همنوع هام هیچی حس دیگه ای نسبت بهشون نمونده! زمینی که یک روز دروید ها تقدیسش می کردند الان با بمب و مسلسل و بلدزور و کوفت و زهر مار به تاراج رفته! و سیاستی که گاندی و ماندلا در دامانش داشت به شطرنج بازی احمق ها تبدیل شده! چطور می شه در جامعه ای زندگی کرد که سیاستش رو الفنون ها تشکیل می دن و بزرگترین مخالف هاش به چیز چیز کردن بسنده می کنن و تازه به آدمها امید داشت! نه امیدی به انسانیت نیست! پایان کار ما آدمهاست!
متن بالا مقدمه ای بود بر یک مشاهده که الان خدمتتون می گم! شایدم فوران آتشی بود که در پرتو آن چشم منو به دنیای اطرافم باز کرد! به هرحال حرفامو اول زدم تا این مشاهده رو بدون تحریف بیان کنم!
دیروز همراه جمشید به منطقه ۱۷ تهران رفتم! برای اونایی که نمی دونن بگم اونجا که با اسم پاسگاهم می شناسنش یکی از فقیر ترین محلات جنوب شهر تهران و به روایتی صفر کلوین فقر! اون جا یک ساختمون بود با در قرمز و اون تو...
اون تو من یه دنیای جدید دیدم! از در که رفتیم تو یک دو جین بچه ی قد و نیم قد ریختن سرمون! یکی لباسمو می کشید یکی دستمو می پیچوند یکی می گفت بیا اینو ببین و ... من واسه اونا غریبه بودم و تازه این جوری ازم پذیرایی شد. فکرشو بکن با آشناهایی مثله عمو جمشیدشون چکار می کردن دیگه. یه ساختمون درب و داغون هوای گرم و حدود سی چهل تا بچه! بچه هایی که زنده بودن! بچه همیشه بچه ست. چه تخص و شر باشه چه ساکت و آروم و همیشه دوست داشتنیه! اما این بچه ها چیزی فراتر بودن!
 یادمه چند سال پیش بطور اتفاقی یک فرصتی برام پیش اومد که توی یک موسسه به بچه های یک عده ازخر پولهای احمق زبان درس بدم. بچه هایی که بی نهایت با ادب و یخ بودند! بی نهایت تصنعی بودند! من همیشه بچه هارو دوست داشتم. اونارم همین طور اما دلم براشون بی نهایت می سوخت. اونایی که خارج دید پدر و مادر های احمقشون با هزار ترس و تردید نهایت شیطنتی که می کردن این بود که سر کلاس در گوشی صحبت کنن و تا مچشونو می گرفتم می زدن زیر گریه! و چقد طول کشید تا بهشون یاد دادم که بچه باشن! و باز وقتی مادرای مزخرفشون میامدون دنبالشون بچه هام این طوری با من خداحافظی می کردن:"سپاس گزاریم آقای سپهر به امید دیدار". بگذریم!
اما بچه هایی که دیروز دیدم به معنای واقعی بچه بودن! شر! تخص! بی ادب! پررو! مهربون! قوی ! بزرگ! و دوست داشتنی! به اتاق بهداشتشون رفتم! یه اتاق فسقلی با یه دیوار کمد و یه دیوار که پر از نامه های بچه ها به خاله بهداشت بود! بچه ها می اومدن و از سر و کول آدم بالا می رفتن که به ما خمیر دندون یا مسواک بده! و یاد خودم می افتادم که مامانم مجبور بود به زور دسته جارو بفرستدم واسه مسواک زدن. تو اتاق بهداشت یه دختر بچه ی افغانی رو دیدم. شاید حداکثر ۱۲ سالش بود. داشت برام تعریف می کرد که سرم درد می کنه پام درد می کنه شکمم درد می کنه اصلا همه ی بدنم درد می کنه. اون وقت من احمق بهش می گم منم وقتی می خوام تنبلی کنم ازین بهونه ها می یارم! و بعد برام تعریف کرد که تو جنگ یه موشک افتاده رو خونشون! وقتی نیم وجب بچه بیشتر نبوده! ترکش های موشک تو پا و شکمش رفتن و ازون موقع به این مشکل افتاده. ترکشایی که بقیه خانوادشو ازش گرفته! و به ایران پناه آورده. شاید به همراه باقیمانده خانوادش. و اینجا از کمترین حقوق شهروندی هم محرومه. فقط به این خاطر که یک برگه ی کوفتی همراش نداره! و همه ی اینارو داشت با لبخند برام تعریف می کرد. اومدم بیرون داشتم به این فکر می کردم که ما ایرانیای احمق به این افتخار می کنیم که سر در سازمان ملل به شعر سعدی مزین شده و اون وقت تو زندگیمون بنی آدم به هیچ جامون نیستش!
رفتم واحد کتابخونه. واسه من کتابخونه همیشه بهترین مکان بوده. همیشه به همون جا کشیده می شدم! یه دنیا کتاب بدون هیچ ترتیبی توی قفسه ها ریخته شده! بچه ها هرکدوم یه کارت دارن مثله کارت کتابخونه که میان ازونجا کتاب قرض می کنن. و جالب بود برام که چطوریه که بچه هایی با این روحیه به کتاب هنوزم علاقه مندن. کتابخونش اتاق بازیم بود.
اونجا بود که مصطفی رو دیدم. ۱۰ سالش بود و اولین کاری که کرد این بود که شروع کرد به مشت زدن بهم که از جای من پاشو. بهش گفتم اگه عرضه داری خودت بیاو بگیرش و اون وقت بود که دوستمون شروع کرد به هرجای من که می رسید لگد بزنه. یه لحظه که وایساد بهش گفتم حالا اگه می خوای می تونی کنار من بشینی. خیلی جالب بود یهو آروم شد و نشست و شروع کرد برام صحبت کردن. بعدشم دست منو گرفت برد که ببره تا هواپیماشو درست کنم. ازون پازلایی که همه جا هست و تازه دست این بچه ها می فهمی چقدر زیبان. هیچی دیگه با کمک هم اونو درست کردیم و تمام مدت می گفت بزار من درست کنم! آخرشم وقتی کامل شد شکستش و از اول شروع کرد این بار تنها تا تهش بهم بگه هیچی ازت کم ندارم! بدون کمک تو هم می تونم! و این جا بود که فهمیدم این بچه ها بیش از هرچیز نیاز به توجه دارند. بچه های تخصی که فکر می کنی منتظر یک فرصتند که سرتو ببرند با کمترین محبتی بهترین دوستات می شن.
تو کتابخونه عاطفه رو دیدیم. داشت با مسوول کتابخونه در مورد یک کتاب حرف می زد. عمو بهم می گفت که این دختر کتابخون دختر اینجاست و اگه قراره اینجا باشی هوای اینو داشته باش. من همش احساس بیکاری می کردم. احساس عذاب وجدان بعد سالها دوباره تو وجودم بود. دیدم فعلا تنها کاری که ازم بر میاد اینه که کتاب خونرو مرتب کنم.داشتم قفسه هارو مرتب می کردم و چون کتابارو نمی شناختم از عاطفه کمک می گرفتم. واقعا تمام کتابهای اونجارو خونده بود! با اونا زندگی کرده بود و تازه جالب بود می گفت موضوع کتاب اونقدر برام مهم نیست. مهم فقط اینه که یه کتابی داشته باشم که بخونم. و حداقل من می دونم آدمی که از همه می بره و خودشو تو کتاباش غرق می کنه چه بی رحمی از دنیای اطرافش دیده.
تو کتابخونه یه پسره ای بود که داشت کتابارو بهم می ریخت. بهش گفتم دوست داری کتاب بخونی. گفت نه اصلا. گقتم پس داری چه کار می کنی؟ گفت حوصلم سر رفته.همین. بش گفتم خب دوست داری چه کار کنی؟ گفت هیچی. هیچیو دوست ندارم! هیچیو دوست نداره! می فهمی یعنی چی؟ بچه ای که تو سن ۹ سالگی بگه که هیچیو دوست نداره!
اومدم بیرون. جمشید می گفت اکثر اینا کار میکنن. تو کارگاهی چیزی یا شایدم کنار خیابون. و هیچ کدوم مدرسه نمی رن. مدرسه های دولتی مجانین! واسه ثبت نام فقط ۷۰ هزار تومن پول می خوان! تا دیروز این پول برام هیچی بود! دیروز دیدم بچه هاییو که این پول از حقوق خانوادشون بیشتر بود! و واسه همین مدرسه نمی رفتن. عمو ها و خاله های اونجا براشون کلاس درس گذاشته بودن. شاید می شد براشون اینجوری کاری کرد. از جمشید آدرس برگشتو گرفتم و برگشتم. حالم بد بود. بهم ریخته بودم. انقدر حالم بد بود که حتی یادم رفت با بقیه خداحافظی کنم! زشت بود کارم اما فکر کنم بشه بعدا از دلشون در آورد. و رفتم.
جمشید بهم گفته بود برو کنار فلان اتوبان و تاکسی سوار شو و برو آزادی. رفتم کنار اتوبان اما شروع کردم به راه رفتن. زیر آفتاب. خیس عرق! و اونجا بود که فکر کردم شاید هنوزم امیدی باشه!

پ.ن۱ :دوستان واقعا خسته نباشید که خوندین. و مرسی.
پ.ن۲: تمام کامنت هایی که دوست شخیصمون Gharibe بزارن و همچنین تمام نظراتی که در پاسخ به ایشون باشه در اسرع وقت پاک می شه. نگین نگفتی.
پ.ن۳:جایی قصد بی احترامی نداشتم در ضمن. موفق و سربلند باشین.




نظرات() 

پستی برای تنوع!

نوشته شده توسط :سپهر
پنجشنبه 20 خرداد 1389-12:39 ق.ظ

ایستاده در باد
شاخه لاغر بیدی کوتاه
بر تنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه
بر سر مزرعه افتاده بلند
سایه اش سرد و سیاه

نه نگاهش را چشم
نه کلاهش را پشم
سایه امن کلاهش اما
لانه پیرکلاغی است که با قال ومقال
قار و قار از ته دل میخواند:
آنکه میترسد،
میترساند.

مرحوم قیصر امین پور





نظرات() 

سکوت....

نوشته شده توسط :سپهر
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389-05:27 ب.ظ

برای آنان که غریبانه بر دار بوسه زدند...

امروز فرزاد مرا بر دار کردند
شیرین و فرهاد مرا بر دار کردند
کرد و لر و سگزی، جنوبی، آذری را
ایران آزاد مرا بر دار کردند

 

 





نظرات() 

می بینم صورتمو تو آیینه!

نوشته شده توسط :سپهر
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389-08:40 ب.ظ


می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم می‌گم که این صورتکه ،
می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دستمو روی صورتم،
هر چی باید بدونم دستم می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو یی، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!

*

آینه می‌گه: تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خو‌نت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه،
اما باز تو هر تیکش عکس منه

عکسها با دهن کجی بهم می گن
چشم امید و بِبُر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون
-----------------
شاعر : نمی شناسم
خواننده: فرهاد
------------

داشتم گوش می دادم دیدم خیلی باحاله .  به خصوص با صدای خود فرهاد شاعر آزاده ی ایرانی. روحش شاد و راهش پر رهرو باد ( البته با این موسیقی که مد شده و این جفنگای این ور آب و اونور آب که دیگه خیلی انتظار زیادیه!)





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox